دلتنگی ابرها ...

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند ... بیا که صاف شود این هوای بارانی ...

دلتنگی ابرها ...

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند ... بیا که صاف شود این هوای بارانی ...

دلتنگی ابرها ...
پیام های کوتاه
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۲ , ۲۲:۲۳
    چمدان
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

دلتنگ پله های دارالسعاده

سه شنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۰۰ ق.ظ

اینکه یک دوست پیامک بزند

از مشهد ... از حرم ...

و یادت کند ...

حس و حالی می دهد

شبیه آن لحظه که تکیه داده ای به دیوار روبه روی ضریح

و زیارت نامه می خوانی ...

و عهد بسته باشی 

هرگز از آنجا جلوتر نروی ...

می گویند آن آقا خیلی روی میهمانانشان حساسند 

و تو دلت نمی خواهد رنجی از تو به میهمانان برسد ...

عهدی پا برجا

تا روزی که خودش از میان آن همه جمعیت تو را ویژه بخواند ...

*دلتنگ پله های دارالسعاده ...

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۱۱/۰۱
سحاب (فاطمه)

نظرات  (۳)

۰۶ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۱۵ محمد کیوان

هـوالرئـوف

 

در این شهر غریب به دنبال آرامش بودم

 

فانوس بدست در پی خورشید

 

نه آرامشی...نه خورشیدی

 

آخر مگر با چشمان نا بینا و بی نور می توان نور را دید؟

 

دیگر از خودم و نوشته هایم خجالت می کشم...

 

حیران و سرافکنده تن که نه ! دل صدپاره ام را در کوچه پس کوچه های شهر میکشیدم...

 

به کجا نمی دانم...

 

گویی درین سیاره کسی شوق پرواز ندارد...

 

در تاریکی شهر می سوختم و توان گریز نداشتم...

 

وفقط در دل او را می خواندم...

 

گم کرده ام نشانم بده...

 

همه هرچه داشتم گم شد....    نشانم بده...

دیدم هزار ، هزار بار لطف تو را...   گم کرده ام، نشانم بده

دیدم هزار ، هزار بار نگاه تو را...   گم کرده ام، نشانم بده

دیدم هزار هزار بار سایه مهربان دست تو را...   گم کرده ام، نشانم بده

دیدم هزار، هزار بار کنارم نشسته ای، سرم به دامن گرفته ای

گم کرده ام، نشانم بده...

دیدم هزار، هزار بار ....

کورم امروز، نشانم بده...

نمیدانم چه شد...

 

قلبم که از شدت تبش ره گریز ازین قفس تنگ و تاریک داشت به یکباره آرام گرفت...

 

تنم گویی جان دوباره ای گرفته بود...

 

سرم را بالا آوردم و خود را در خیل انبوهی از جمعیت دیدم...

 

شلوغ بود...چرا همه آرامند ؟ نه هیاهویی نه سر و صدایی

 

این جا مگر کجاست؟

 

ندای آرام و لطیف به گوش می رسید...

 

 ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون  (یونس/62)

 

دلم دیگر بی قراری نمیکرد...

 

نیافتم که نشانم دادند...

 

پیش تر رفتم...برابرش ایستادم...سر به زیر...دست بر سینه...

 

آمدم ای شاه پناهم بده...


اشک...اشک... اشک...

پاسخ:
متشکرم از این متن طولانی اما زیبا
هدیه شما حکمت 72 نهج البلاغه :دنیا بدن ها را فرسوده و آرزوها را تازه مى کند ، مرگ را نزدیک و خواسته ها را دور و دراز مى سازد ، کسى که به آن دست یافت خسته مى شود ، و آن که به دنیا نرسید رنج مى برد.
۰۵ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۳۹ زهرا تقوی راد
و دلتنگ رواق "دار الحجه "
پاسخ:
...
هدیه شما حکمت 64 نهج البلاغه :  اهل دنیا سوارانى در خواب مانده اند که آنان را مى رانند.
سلام
دلتنگیتون اونقدر زیبا بود که در لیست پیوندهای روزانه ی دلانه قرار گرفت.

شفاعت مولا نصیبتون انشالله!

یـ علی ـا
پاسخ:
متشکرم*
هدیه شما حکمت 54 نهج البلاغه : هیچ ثروتى چون عقل ، و هیچ فقرى چون نادانى نیست . هیچ ارثى چون ادب ، و هیچ پشتیبانى چون مشورت نیست .

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">