دلتنگی ابرها ...

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند ... بیا که صاف شود این هوای بارانی ...

دلتنگی ابرها ...

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند ... بیا که صاف شود این هوای بارانی ...

دلتنگی ابرها ...
پیام های کوتاه
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۲ , ۲۲:۲۳
    چمدان
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۱۳ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

    یک عکس دسته جمعی

    چقدر دلتنگت می کن

    دلت می خواهد تک تک

    عزیزانت را

    از عکس بیرون بکشی

    و جلویت بگذاری

    دلت می خواهد آن لبخندها جان بگیرند ...

    یک یادگاری قدیمی .........

    .: sahab :.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۳ ، ۲۰:۵۹
سحاب (فاطمه)
 
     هرگز احساساتت را پنهان نکن!
     شاید نتوانی دوباره پیدایشان کنی .......
     (از پدرم با کمی تغییر)
هش واخ احساساتیوی گیزلتمه ...
بیرگون بیرنفر گیزلتدی دا تاپاممادی!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۳ ، ۰۷:۳۸
سحاب (فاطمه)

به نخست وزیر عراق "نوری ماکی"

یک بار در تمام عمرم حسودی کردم ...

روزی که در حرم بودیم و همه را کنار نگه داشتند

تا ایشان و همراهانشان اختصاصی با امام رضا ملاقات کنند ...

زیارت قبول (تصویر)

اما من

امامم را در چشم هایی دیدم که آرام گوشه ای نشسته بود 

و با دانه های تسبیح "دوستت دارم "ها را هدیه به آقایش می کرد .... (میدونی زائر به کی میگن؟)

"sahab"

*امشب تمام خاطرات رو زنده کردی ...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۴۶
سحاب (فاطمه)

اینکه یک دوست پیامک بزند

از مشهد ... از حرم ...

و یادت کند ...

حس و حالی می دهد

شبیه آن لحظه که تکیه داده ای به دیوار روبه روی ضریح

و زیارت نامه می خوانی ...

و عهد بسته باشی 

هرگز از آنجا جلوتر نروی ...

می گویند آن آقا خیلی روی میهمانانشان حساسند 

و تو دلت نمی خواهد رنجی از تو به میهمانان برسد ...

عهدی پا برجا

تا روزی که خودش از میان آن همه جمعیت تو را ویژه بخواند ...

*دلتنگ پله های دارالسعاده ...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۰۰
سحاب (فاطمه)

سلام

خب من بلاخره امروز رفیق شهیدم رو پیدا کردم!

البته ایشون من رو پیدا کردن

قصه آشناییمون اینه که تو نت داشتم می گشتم یه دفعه دیدمشون

بعد که چن قدم رد شده بودم صدام کردن و برگشتم

بعدهم با هم رفیق شدیم به همین سادگی!!

فعلا اطلاعات بیشتر نمیتونم بدم

ان شاالله در پست های بعدی بیشتر راجع بهشون مینویسم

شهدا جان مادرتون حضرت زهرا دست همه جوونارو رو بگیرید ....

*البته ایشون بعد از شهید عزیز{شهید ♥  تجلایی} که خیلی دوستشون دارم دومین دوست من هستند!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۲ ، ۲۲:۰۲
سحاب (فاطمه)

امروز با جمعی از دوستان رفتیم نمایشگاه آثار هنری 

یه نمایشگاه کمی متفاوت!

نمایشگاه سازمان بهزیستی !

آثار هنری که ساخته دست مرکز توانبخشی معلولین ذهنی ، بیماران روانی ،

سالمندان ، کمپ ترک اعتیاد ، زنان سرپرست خانواده ...

متفاوت بود ولی هیچ تفاوتی با نمایشگاههای هنری دیگه نداشت ...

معرق کاری ، تابلو فرش ، سفال ، نقاشی ، 

روبان دوزی ، خیاطی ، بافتنی ، وسایل تزئینی ...

آشپزی و شیرینی پزی ...

خیلی زیبا کار کرده بودن

مخصوصا کار دست اونایی که اسمشون رو گذاشتیم معلول ذهنی ... بیمار روانی ...

خیلی برام جذاب و باورنکردنی بود و حس و حالم رو دگرگون کرد!

و سالمندایی که بهشون میگیم از کار افتاده ...

هنرمندایی که اسمشون رو گذاشتن هنرمند و تنها هنرشون 

عکس و تیپشونه (لطفا) کمی بیان هنر یاد بگیرن!

و این شعر که تابلوش هم تو نمایشگاه بود رو مدام داره تو ذهنم مرور میشه

مهربانی را بیا قسمت کنیم    من یقین دارم به ما هم می رسد ...

آدمی گر ایستد بر بام عشق   دستهایش تا خدا هم می رسد ...

(عکس هایی از نمایشگاه)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۲ ، ۱۴:۲۰
سحاب (فاطمه)

&یادم باشد :

همه جا حریم توست ...

در حریم نگاهت گناه نکنم ...

&به آرزوی پارسالیم هم رسیدم!

یه شکلات از دست "فرشته های حرم" ...(+)

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۲ ، ۱۶:۰۸
سحاب (فاطمه)

گفت می دونی زائر به کی می گن؟ ..

به کسی که اومده به آقا بگه خیلی دوستت دارم ...

چند روزی مهمونش بودیم ...

 

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۲ ، ۱۴:۱۹
سحاب (فاطمه)

وبلاگ هایی که دیگر دلی پشتشان نمی تپد ... 

شاید  آخرین مطالب مربوط به چند سال پیش باشد ..

شاید هم کمتر  .. چند ماه ..چند روز ..

یا شاید چند ساعت ..

یا حتی همین امروز و چند دقیقه پیش!

وبلاگ پابرجاست ..با تمام خاطرات .. شادی ها و غصه ها ..

اما دیگر ..

دوستی میگفت:"چیز غم انگیزیست وبلاگ صاحب مرده....."

این فضای مجازی آرامگاهی از وبلاگهاست ..

با آدم هایی که قلب های واقعیشان روزی می تپید..

یادشان پابرجا ... +  +  +  ... 

*نمیدونم اون دنیا هم وبلاگ نویسی چیز رایجی هست یانه؟؟...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۲ ، ۰۰:۰۸
سحاب (فاطمه)

چند روز پیش وقتی داشتم میومدم خونه ؛ یه ماشینی کنار خیابون پارک کرده بود.

و بچه ای که تو ماشین بود همش داشت گریه می کرد و میگف : بابا تاب بازی!تاب بازی!

اما پدرش وایستاده بود جلوی در و بچه هرچی که گریه و اصرار می کرد نمیذاشت از ماشین پیاده شه!

آخه خیابون خیلی شلوغ بود و پر از ماشین هایی که با سرعت میومدن!

پارک اون طرف خیابون بود ..

اون لحظه یاد کارهای خودم افتادم!یاد خواسته هام و اصرارام!

یاد خدا وقتی مثل یه بابای مهربون بهم میگه : صبر کن عزیزم نمی گم نمیدم اما به وقتش! صبور باش!!

اما من ...

خدا حواسش به اون خیابون بزرگ و شلوغ هست ..

اما من ...

*خدایا به ناله هایم بی اعتنا باش ..

"sahab"

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۲ ، ۲۱:۲۱
سحاب (فاطمه)