دلتنگی ابرها ...

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند ... بیا که صاف شود این هوای بارانی ...

دلتنگی ابرها ...

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند ... بیا که صاف شود این هوای بارانی ...

دلتنگی ابرها ...
پیام های کوتاه
  • ۲۵ ارديبهشت ۹۲ , ۲۲:۲۳
    چمدان
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب با موضوع «دفتر شعر "شبانه ها"» ثبت شده است

بوی آبان آمد و

من مهر را کم دیده ام ...

"مهربانم" نیست و

من خزان را

در دلم فهمیده ام ...

"مهربانم"

کاش می شد

که باز با آمدنت

حال روزهای من

خوب شود

آسمان آبیم باشی تو و

باز کبوتر دلم

تشنه پرواز شود

این دل پاییزی من

با نگاه گرم تو ...

"نامهربان"

بی خیال مهر و آبان

این نگاه سرد تو

تقویم را بر هم زده

پیش رویم من

زمستان دیده ام...

#فاطمه_شالچی(سحاب)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۸:۳۶
سحاب (فاطمه)

  

من و گرداب تنهایی     

            من و چشمی پر از خواهش ...

      تو آن قوی شناور در خیال من

                       تو آن ساحل آرامش ...

       

       چکاوک ها به همراهت٬

                                 گل نیلوفر آبی

       شبی غرق تلاطم من

                       تو با مهتاب می آیی ...

"سحاب" 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۰۸
سحاب (فاطمه)

دوباره تکرار شب

و دوباره تکرار نفس ...

دوباره تکرار تپش

دوباره زنده بودن

و دوباره "بی" تو ماشدن

دوباره "حال خوب من"

کوچه بن بست جنون ...

چند قدم مانده به تنهایی من ...

"sahab"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۲:۵۱
سحاب (فاطمه)

تو می آیی که دل آرام بگیرد؟

هرلحظه دلم در عمق نگاه مهربانت سروسامان بگیرد؟

آفتاب روشنی چهره چون ماه تو را وام بگیرد؟

قلبم زنده شود ، قلمم نقش بگیرد؟

گیسو بتکاند

بازهم تصویر قشنگ عاشقی بر بوم نشاند؟

پنجشنبه شود ، جمعه شود عشق سرانجام بگیرد؟

نکند تو نیایی و دلم کام نگیرد ؟...

یا که ...

قبل از آمدنت  خسته شود

جا بزند ،

زانوان سست شوند و به اجبار نشیند؟...

نکند یادش برود آمدنت ؟

نفسی بی یاد تو آید برود باز نیاید ...

بگذار بخندند بر سادگیم ، عاشقیم ، حال خرابم ...

بر این دل خسته ، منتظر و چشم به راهم ...

تو می آیی که دلم کام بگیرد ؟...

"sahab"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۴۶
سحاب (فاطمه)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۴۷
سحاب (فاطمه)

در امتداد ماه نوری نشسته است

گویی تمام شب پلکی نبسته است

این حوض زندگی از آب خالی است

ماهی به عشق جوی ... امانمرده است!

حسی شبیه مرگ هرلحظه با من است ..

دیگر ندارمت ...

یک لحظه دیدنت...

یک آن شنیدنت...

معنای زندگی...

بی حس شدم دگر در تاروپود شعر

شاید نبودنت...

نه ! تنها ندیدنت ...

رسمی قدیمی است.این رسم عاشقی ...

حوض خیال من لبریز عاشقیست.

ماهی به عشق جوی هرلحظه زنده است.

هرلحظه زندگی لبخند دیگر است ...

"sahab"

(اولین شعر از شعرهای خودم که سر کلاس ادبیات خوندم )

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۴۳
سحاب (فاطمه)